اون گریه میکرد ولی همه از گریه اون میخندیدند .
اون بچه بزرگ شد
همه چیرو یاد گرفت ....
حرف زدن
نوشتن
و خیلی چیزای دیگه.......
یه کم که بزرگتر شد دوست داشتنو یاد گرفت .
عاشق شد .
عاشق یکی که اون عاشقش نشد
. اون رفت و تنهاش گذاشت . .
داشتن اون تنها ارزوی محال و دست نیافتنی این بچه کوچولو بود .
خیلی کارا کرد برای به دست اوردنش ولی موفق نشد .
این بچه دوست داشت یکی از روزای مهم زندگیشو رو در کنار تنها عشقش باشه ولی محال بود .
اون بچه کوچولو میخواست مثل 20 سال پیش که وقتی گریه میکرد و توی بقل مامانش و با بوسه های اون اروم میگرفت.
تو بقل اولین و اخرین و تنها عشقش بره و با بوسه های اون اروم بشه..
همه جا و پیش همه کس از عشق اون حرف زد ....
هر قدمی که برمیداشت و راه میرفت به عشق اون بود .....
هر چی نوشت برای اون بود ....
اره اون بچه کوچولو منم من همون الما کوچولوام که الان بزرگ شدم .
من امروز به یکی از ارزوهای بزرگ زندگیم رسیدم
. تو امروز با وجودت کنارم باعث شدی که من به بزرگترین ارزوم دست پیدا کنم
برای همه چی ازت ممنونم تنها عشق من.......

